
یکی از ویژگی های بارز ادارۀ جوامع، عدم قطعیت در زمینه های مختلف است. بروز بلایای طبیعی، حوادث و سوانح ملی، بحران های مالی و اقتصادی و بسیاری موارد دیگر، مثال هایی از این عدم قطعیت ها هستند. در چنین فضایی، آنچه می تواند از فشارهای ناشی از این عدم قطعیت ها بکاهد، توجه جدی به "قطعیت ها" و اجتناب از مواجه شدن منفعلانه با آنهاست. بیاد دارم در زمان دانشجویی، وقتی اولین برف در تهران بر زمین می نشست و خیابان های نسبتاً کم رفت و آمد آن زمان، بخاطر یخبندان دچار مشکل می شدند، شهرداری می گفت که "غافلگیر" شدیم. در حالیکه بالاخره همه می دانستند که زمستان سرد خواهد شد و برف و باران هم خواهد بارید!
یکی از ضروریات مهم سیاست گذاری در دنیای امروز، ملاحظات آینده نگری است. اثرات بسیاری از وقایع با تاخیر ظاهر می شود و در زمان بروز این اثرات، سیاستگذاری تنها می تواند کارکردی انفعالی داشته باشد. نگاه به آینده از منظر زمان حال، این امکان را می دهد که در مواجهۀ با پدیده ها، ابتکار عمل داشته باشیم و بتوانیم از بروز مشکلات کنترل نشده احتراز کنیم. از این رو، اهمیت آینده نگری, نه پناه بردن به فردا، بلکه بکارگیری آن برای سیاست گذاری امروز است.
نکته دیگری که بر اهمیت آینده نگری می افزاید، بررسی احتمال وقوع "چند" پدیده بطور همزمان است. سیل، زلزله، آتش سوزی و بسیاری از بلایای دیگر، جدا جدا می توانند فاجعه بار باشند. حال اگر اینها با هم اتفاق بیفتند بطور طبیعی، فاجعه بسیار بزرگتر خواهد بود. لذا اگر بدانیم که چند پدیدۀ اجتماعی در آینده با همزمانی مواجه شده و به طور همزمان اتفاق خواهند افتاد، بسیار مهم است که اثرات این "هم افزایی" را مورد بررسی و توجه قرار دهیم.
نوشتۀ حاضر تحت عنوان "زبان حالِ حکایت های آیندۀ اقتصاد ایران"، بر آنست تا به تحلیل چالشهای آیندۀ نه چندان دور اقتصاد ایران بپردازد. چالش هایی که اگر با بهره گیری از زمان، به تمهید چگونگی مواجهۀ با آنها نپردازیم، مشکلاتی جدی درپیش رو خواهیم داشت.
در این گزارش، پنج حکایت مختلف از اقتصاد ایران بیان می شود که هر کدام جداگانه، در جای خود، قابل شنیدن و خواندن است. اما آنچه اهمیت مطلب را دو چندان می کند، "مجموعۀ حکایات" به معنی بروز توام وقایع ذکر شده در نوشته است. مخاطب این نوشته، "همه" هستند. چه آنان که از دور دستی بر آتش دارند و چه آنان که از نزدیک. توجه به اهمیت مطالب ذکر شده در این حکایات، ممکن است بتواند نوعی همگراییِ "مشکل محور" ایجاد کند و باعث شود تا "همه" به آینده و مشکلات پیش رو فکر کنیم. آنگاه البته اگر پذیرفتیم که اصلی ترین و مهمترین مسائل ما در آینده، همین هایی هستند که در این جا ذکر شده، هیچ ایرادی نخواهد داشت که راه حلهای مختلف برای آن ارائه کنیم و در مورد آنها بصورت مسالمت آمیز به بحث و گفتگو بپردازیم.
ادامه مطلب
الآن که داشتم عکسهایی را که سایت تابناک درباره سیل خانمانبرانداز پاکستان زده بود میدیدم، با دیدن تصویر دختری که بخشی از مقنعهاش را به جای ظرف دراز کرده تا از داشتن یک کفگیر برنج محروم نشود، نتوانستم از گریه خودداری کنم. کاش شهرداریها و مراکز تبلیغاتی کشور این تصویر و نمونههای بیشمار مانند آن را بر در و دیوار شهرها بزنند تا امثال من بیشتر به خود بیایند.

امروز در خبرها آمده بود که در مناطقی که سیل آمده، شهر دیگری کاملا به زیرآب فرو رفته و همه چیز مردم را آب برده است.
به گمانم آزمون بزرگی برای محک زدن مسلمانی ما فرا رسیده که اگر خدای ناکرده در آن خوب عمل نکنیم، معلوم نیست نزد خدای تبارک و تعالی که به همه بندگان خود چنان علاقه دارد که بر اندام آنان خلعت زیبای آفریده شدن را پوشانده است، درجه ایمان قابل قبولی داشته باشیم.
دیشب شب ضربت خوردن مردی بود که شبها ناشناس در کوفه و مدینه همیان بر دوش به در خانه محقر مساکین میرفت تا آنان را از درد و رنج گرسنگی برهاند و آرامش از دست رفتهشان را به آنها باز گرداند.
در شرایط خیلی پایینتر از اینگونه حوادث در مدینه، امام حسن بن علی بن ابیطالب ـ که درود بیپایان الهی بر او و پدر و برادر و مادر و خواهر صبورش باد ـ بارها تمام یا نصف دارایی خود را به افرادی که به کمک آن حضرت نیاز داشتند و اوضاعشان با سیل زدگان پاکستان قابل مقایسه نبود، میبخشید.
روش امام حسین در مدینه در رسیدگی به مستمندان چنان بود که هر مستمند و بی چیزی که به مدینه وارد میشد، سراغ خانه او را میگرفت و چون به نزدیکی خانه میرسید، از ازدحام مردم مستمند بر درب خانه حضرت میفهمید که آنجا خانه فرزندِ فرزند ابیطالب و نوه رسول خداست.
در قرآن در جزو 29 سوره عجیبی به نام قلم است که توصیه میکنم همین امروز یکبار ترجمه آیات این سوره 52 آیهای ـ و بویژه آیات 17تا 33 ـ را بخوانیم.
در این سوره داستان باغدارانی ـ اصحاب الجنه ـ مطرح شده که موسم برداشت محصول باغشان فرا رسیده و شب قبل از چیدن محصول به همیگر میگویند که: «سحرگاهان در فردا که برای چیدن محصول به سر باغهایمان میرویم هیچ فرد مسکینی را به داخل باغ راه ندهیم!» (آیه 24)
قرآن در ادامه میفرماید: پس از اینکه باغداران این حرف را زدند و به خانههایشان رفتند و به خواب رفتند: «خدا آتشی را به سمت باغهایشان فرستاد تا همه چیز رابسوزاند.» (آیه 19)
روز بعد که نجواکنان به سمت باغهایشان میرفتند تا به آنجا رسیدند و باغهای خود را آتش گرفته و سوخته دیدند، ابتدا فکر کردند راه را اشتباه آمدهاند و باغ پرمحصولشان این نیست که میبینند! تا اینکه یکی از آنها گفت قال الم اقل لکم لولا تسبحون؟ آیا به شما نگفتم که چرا تسبیح خدا را نمیکنید؟ (آیه 28)
پیشنهاد میکنم در این زمینه حتما به تفسیری مراجعه کنید تا مفاهیم بلند موجود در این آیات را بهتر درک کنید که متلا چه رابطهای بین سخن توان با عتاب آن فرد مبنی بر اینکه چرا تسبیح خدا را نمیکنید با عدم کمک باغداران به فقرای روستای مورد سکونت خود وجود دارد و...
آزمون بزرگ باغداران آن بود که شنیدیم و خواندیم. آزمون بزرگ ما کدام است؟ آیا اصلا آن را یک آزمون الهی که برای هر دو طرف قضیه است، میدانیم یا خوش بینانه میگوییم حادثهای طبیعی رخ داده است!
مبادا به رسم معهود بعضیها در جشن نیکوکاری، به میلیونها انسان صدمه دیده در پاکستان که از قضا علاوه بر انسان بودن با ما هم کیش هم هستند و همه چیزشان را در این سیل از دست دادهاند و آنگونه که در تصاویر دیده میشود، بر روی چادری در حصیری پلاستیکی میخوابند و با بادبزن در این موسم هوای گرم روزه، خود را خنک میکنند، صدقه یا لباسهای دست دوم بدهیم.
یکبار دیگر درسیره امام حسن (ع) تامل کنیم و سوره قلم را با دقت بخوانیم که خدا بمجرد شنیدن حرف عدهای باغدار متمول که از آن بوی عدم رسیدگی به فقرا و مستمندان و مساکین ـ زمین خوردگان ـ به مشام میآمد، پیش از اینکه آنها حرفشان را عملی کنند، چه به روز و روزگارشان آورد و تازه در ادامه آیه میفرماید: کذلک العذاب ولعذاب الآخره اکبر لو کانوا یعلمون (آیه 33)!
این عذاب مال دنیای آنهاست عذاب آخرتشان دردناکتر است البته اگر بدانند!
در جامعه ما بسیارند افرادی که مدام به سفرهای تفریحی و زیارتی و بویژه عمره میروند و میلیونها تومان خرج تفریح و زیارت خود و خانواده میکنند.
رقم عمره رفتن بعضی متدینین ما دو رقمی شده است. خوب است همه در این باره تاملی بیشتری بکنیم.
و البته توفیق از خداست تا بخت که را یار باشد و به که اذن و اجازه دهد تا از مردم که خانواده اویند ـ وچه کسی از خدا به خانواده اش که تمام مردمند غیورتر است! ـ مانند خانواده خود دستگیری کند.
خدایا به حرمت شب قدر و صاحب آن امام زمان (عج) و شهید آن علی و مصداق تام و اتم آن فاطمه زهرا (س) ما راد راین آزمون سربلند بگردان.
اَبَرشغل هاي آينده
چکیده:
بهتدريج که به ژرفاي عصر اطلاعات و دانايي نزديك ميشويم و مشاغل سنتي از بين ميروند، ما براي اينكه بتوانيم جاي مناسبي در بازار كار بيابيم و در «اقتصادهاي ابرانساني» بهرهور باشيم، بايد به سوي مهارتهايي برويم که قابل ماشينيشدن نباشند. در بسياري از موارد، افراد به دنبال شغلهاي موجود نخواهند رفت، بلکه آنها را با تعريف مسئلههايي که با مهارتهاي ابرانسانيشان قابل حل باشد، ابداع خواهند کرد؛ مهارتهايي مانند اکتشاف، خلاقيت و تاثيرگذاري.
سه حوزهكليدي براي طراحي ابرشغلهاي آينده (HYPER JOBS) عبارتند از: انرژي، دستكاري مواد و احياي انسان.
در حوزه انرژي، بويژه ترويج اقتصاد بدون نفت و كسبوكار انرژيهاي جايگزين ميتواند دستمايه طراحي ابرشغلها باشد. به بركت پيشرفت علم و فناوري، هيچيك از صنايع آينده از دستكاري مواد در امان نخواهند بود و اين نيز به نوبه خود يعني انبوهي از فرصتها براي طراحي ابرشغلها. گذشته از همه اينها، ما انسانيم و بايد از كار و زندگي لذت ببريم و بنابراين، شادابي رواني يا بهبود آن نيز حوزه وسيعي است كه در آينده ميزبان ابرشغلهاي جديد خواهد بود. اين ابرشغلها، افزايش شادابي رواني و حيات روحاني انسانها را نشانه خواهند گرفت و به انسانها كمك خواهند كرد تا توانمنديهاي ابرانسانيشان را تقويت كنند.
نوشتاري كه پيش رو داريد، ميكوشد با تبيين ويژگيهاي ابرشغلها و حوزههاي اصلي ظهور آنها، چهار اصل كليدي طراحي ابرشغلها را نيز برملا كند. روزگار مشاغل سنتي سپري شده است. اما گونههاي بسيار جديدتر و بهتري از شغلها در شرف پيدايش هستند.
ابرشغل ها
«ابرشغلها» به گونههاي کاملاً جديدي از کار اطلاق ميشود. اين شغلها، مهارتها و تواناييهاي منحصربهفرد و غير قابل ماشينيشدن انسان را تقويت مي كنند، و پيشران جامعه جهاني در حال ظهور به شمار ميآيند. فناوري به خودي خود، «قاتل» مشاغل است. منظور اصلي از بهکارگيري ابزارها، ماشينها و سامانهها اين است که کارها سادهتر، سريعتر و بهتر از آنچه که انسان بدون ابزار ميتواند، انجام شوند. کارکنان يقهسفيد (آنهايي كه در دفاتر مركزي ادارهها و شركتها كار ميكنند) ممکن است خيلي نگران نباشند، اما مشاغل خدماتي آنها ـ که اتفاقاً نيازهاي فني و فکري پيچيدهاي دارند ـ در معرض حملات تازهي فناوري قرار گرفتهاند.
ما هرروز نشانههاي جديدي مبني بر نابودي مشاغل خدماتي در سازمانها و شرکتها دريافت ميكنيم. منشيهاي پاسخگوي تلفن با سامانههاي تشخيص صدا و پاسخ، بليتفروشان فرودگاهها با کيوسکهاي صدور بليت، و وظايف مديران مياني با نرمافزارهايي جايگزين ميشوند که روز به روز پيچيدهتر ميشوند.
فکريترين و فنيترين شغلها نيز در فهرست قربانيان قرار دارند. بهعنوان نمونه، شغلهايي چون تدريس در دانشگاه و طراحي نرمافزار را در نظر بگيريد که از شغلهاي خوب و باکلاس دنياي امروز به شمار ميآيند. دانشگاههاي مفلس، هزينه بهكارگيري استادان را با استفاده از استاديارها و برنامههاي آموزش از راه دوري که کارآيي علميِ مدرسان را افزايش ميدهند، پايين ميآورند. به زودي سامانههاي آموزشي تمامرايانهاي، در بعضي از حوزهها از راه ميرسند.
«کارکنان دانشي» همچون طراحان نرمافزار نيز با انقراض به وسيله ماشينها روبهرو هستند. طراحي نرمافزار احتمالاً بيش از ساير مشاغل فني قابليت خودکارشدن دارد. ابزارهاي برنامهنويسي، پيوسته بهگونهاي ساخته ميشوند که بهرهوري برنامهنويسان را بالا ببرند. در مقايسه با گذشته، امروزه افراد کمتري براي نوشتن يك برنامه نرمافزاري معين لازم است.
روندهاي اجتماعي نيز روي درآمد بالقوه طراحان نرمافزار تاثير ميگذارند. بهعنوان مثال، «جنبش منبع باز» که روز به روز محبوبتر ميشود، هماکنون پيشتازي مايکروسافت را در طراحي سيستمهاي عامل و نرمافزارهاي تجاري، مانند واژهپرداز، هدف قرارداده است. اين شرايط براي مردم، بسيار عالي است، اما برنامهنويسان منبع باز اغلب براي کارهايي که انجام ميدهند مزدي دريافت نميکنند. آنها بدون دريافت دستمزد، روي برنامههاي منبع باز کار ميکنند، چون شغل اصليشان چيز ديگري است. سوال اينجاست که اگر جنبش منبع باز با همين شتاب جلو برود و شرکتهايي مثل مايکروسافت را هم درنوردد، چه آيندهاي در انتظار شرکتهاي نرمافزاري خواهد بود؟
فرقي نميکند در چه سطحي از آموزش و قدرت فکري باشيم ... يقه سفيدها، آنطور که ما ميشناسيم و در ادارات و شرکتها ميبينيم، به گونههاي در حال انقراض پيوستهاند.
مشاغل ابرانساني، قاعدهشکني خواهند کرد. در آينده، افرادي که در اين مشاغل قرار ميگيرند، تا جايي که بتوانند از نيروها و ظرفيت ماشينها استفاده خواهند کرد تا بتوانند شايستگيهاي غير قابل ماشينيشدن خود را تقويت کنند و تنها به کارهايي بپردازند که ماشينها در آن حرفي براي گفتن ندارند.
ادامه مطلب
كارمند تازه وارد
مردي به استخدام يك شركت بزرگ چندمليتي درآمد. در اولين روز كار خود، با كافه تريا تماس گرفت و فرياد زد: «يك فنجان قهوه براي من بياوريد.»
صدايي از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلي را اشتباه گرفته اي. مي داني تو با كي داري حرف مي زني؟»
كارمند تازه وارد گفت: «نه»
صداي آن طرف گفت: «من مدير اجرايي شركت هستم، احمق.»
مرد تازه وارد با لحني حق به جانب گفت: «و تو ميداني با كي حرف ميزني، بيچاره.»
مدير اجرايي گفت: «نه»
كارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سريع گوشي را گذاشت.
اهل كاشانم
روزگارم بد نيست
تكه ناني دارم خرده هوشي سر سوزن ذوقي
مادري دارم بهتراز برگ درخت
دوستاني بهتر از آب روان
و خدايي كه دراين نزديكي است
لاي اين شب بوها پاي آن كاج بلند
روي آگاهي آب روي قانون گياه
من مسلمانم
قبله ام يك گل سرخ
جانمازم چشمه مهرم نور
دشت سجاده من
من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم
در نمازم جريان دارد ماه جريان دارد طيف
سنگ از پشت نمازم پيداست
همه ذرات نمازم متبلور شده است
من نمازم را وقتي مي خوانم
كه اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو
من نمازم را پي تكبيره الاحرام علف مي خوانم
پي قد قامت موج
كعبه ام بر لب آب
كعبه ام زير اقاقي هاست
كعبه ام مثل نسيم باغ به باغ مي رود شهر به شهر
حجرالاسود من روشني باغچه است
اهل كاشانم
پيشه ام نقاشي است
گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ مي فروشم به شما
تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است
دل تنهايي تان تازه شود
باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آيينه بود
باغ ما شايد قوسي از دايره سبز سعادت بود
گاه تنهايي صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد
شوق مي آمد دست در گردن حس مي انداخت
فكر بازي مي كرد
زندگي چيزي بود مثل يك بارش عيد يك چنار پر سار
زندگي در آن وقت صفي از نور و عروسك بود
يك بغل آزادي بود
چيزها ديدم در روي زمين
كودكي ديدم ماه را بو مي كرد
قفسي بي در ديدم كه در آن روشني پرپر مي زد
نردباني كه از آن عشق مي رفت به بام ملكوت
من زني را ديدم نور در هاون مي كوبيد
ظهر در سفره آنان نان بود سبزي بود دوري شبنم بود كاسه داغ محبت بود
من گدايي ديدم در به در مي رفت آواز چكاوك مي خواست
در چراگاه نصيحت گاوي ديدم سير
شاعري ديدم هنگام خطاب به گل سوسن مي گفت شما
من كتابي ديدم واژه هايش همه از جنس بلور
كاغذي ديدم از جنس بهار
من قطاري ديدم روشنايي مي برد
من قطاري ديدم فقه مي بردو چه سنگين مي رفت
من قطاري ديدم كه سياست مي برد و چه خالي مي رفت
من قطاري ديدم تخم نيلوفر و آواز قناري مي برد
و هواپيمايي كه در آن اوج هزاران پايي
خاك از شيشه آن پيدا بود
كاكل پوپك
خال هاي پر پروانه
عكس غوكي در حوض
و عبور مگس از كوچه تنهايي
خواهش روشن يك گنجشك وقتي از روي چناري به زمين مي آيد
در ميان دو درخت گل ياس شاعري تابي مي بست
پسري سنگ به ديوار دبستان ميزد
كودكي هسته زردآلو را روي سجاده بيرنگ پدر تف مي كرد
و بزي از خزر نقشه جغرافي آب مي خورد
عشق پيدا بود موج پيدا بود
برف پيدابود دوستي پيدا بود
سفر ماه به حوض
فوران گل حسرت از خاك
ريزش تاك جوان ازديوار
بارش شبنم روي پل خواب
پرش شادي از خندق مرگ
گذر حادثه از پشت كلام
جنگ يك روزنه با خواهش نور
جنگ تنهايي بايك آواز
جنگ خونين انار و دندان
جنگ پيشاني با سردي مهر
حمله كاشي مسجد به سجود
حمله باد به معراج حباب صابون
فتح يك قرن به دست يك شعر
فتح يك كوچه به دست دو سلام
قتل يك قصه سر كوچه خواب
قتل يك غصه به دستور سرود
قتل يك شاعر افسرده به دست گل يخ
همه ي روي زمين پيدا بود
نظم در كوچه يونان مي رفت
جغد در باغ معلق مي خواند
روي درياچه آرام نگين قايقي گل مي برد
در بنارس سر هر كوچه چراغي ابدي روشن بود
اهل كاشانم اما
شهر من كاشان نيست
شهر من گم شده است
من با تاب من با تب
خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام
من دراين خانه به گم نامي نمناك علف نزديكم
من صداي نفس باغچه را مي شنوم
و صداي ظلمت را وقتي از برگي مي ريزد
و صداي سرفه روشني از پشت درخت
عطسه آب از هر رخنه ي سنگ
چك چك چلچله از سقف بهار
و صداي صاف ‚ باز و بسته شدن پنجره تنهايي
و صداي پاك ‚ پوست انداختن مبهم عشق
متراكم شدن ذوق پريدن در بال
و ترك خوردن خودداري روح
من صداي قدم خواهش را مي شونم
شيهه پاك حقيقت از دور
من صداي وزش ماده را مي شنوم
و صداي كفش ايمان را در كوچه شوق
و صداي باران را روي پلك تر عشق
روي موسيقي غمناك بلوغ
روي اواز انارستان ها
و صداي متلاشي شدن شيشه شادي در شب
پاره پاره شدن كاغذ زيبايي
پر و خالي شدن كاسه غربت از باد
من به آغاز زمين نزديكم
نبض گل ها را مي گيرم
روح من كم سال است
روح من گاهي از شوق سرفه اش مي گيرد
روح من بيكاراست
قطره هاي باران را ‚ درز آجرها را مي شمارد
روح من گاهي مثل يك سنگ سر راه حقيقت دارد
من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن
من نديدم بيدي سايه اش را بفروشد به زمين
رايگان مي بخشد نارون شاخه خود را به كلاغ
هر كجا برگي هست شور من مي شكفد
مثل بال حشره وزن سحر را ميدانم
مثل يك گلدان مي دهم گوش به موسيقي روييدن
من نمي خندم اگر بادكنك مي تركد
زندگي رسم خوشايندي است
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ
پرشي دارد اندازه عشق
زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه عادت از يادمن و تو برود
زندگي جذبه دستي است كه مي چيند
زندگي بعد درخت است به چشم حشره
زندگي تجربه شب پره در تاريكي است
زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد
زندگي سوت قطاري است كه درخواب پلي مي پيچد
زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست
خبر رفتن موشك به فضا
لمس تنهايي ماه
فكر بوييدن گل در كره اي ديگر
زندگي شستن يك بشقاب است
زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است
زندگي مجذور آينه است
زندگي گل به توان ابديت
زندگي ضرب زمين در ضربان دل ما
زندگي هندسه ساده و يكسان نفسهاست
هر كجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره فكر هوا عشق زمین مال من است
چه اهميت دارد
گاه اگر مي رويند
قارچ هاي غربت ؟
من نمي دانم كه چرا مي گويند : اسب حيوان نجيبي است كبوتر زيباست
و چرا در قفس هيچ كسي كركس نيست
گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد
چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد
واژه ها را بايد شست
واژه بايد خود باد ‚ واژه بايد خود باران باشد
چترها را بايد بست
زير باران بايد رفت
فكر را خاطره را زير باران بايد برد
با همه مردم شهر زير باران بايد رفت
دوست را زير باران بايد برد
عشق را زير باران بايد جست
زير باران بايد با زن خوابيد
زير باران بايد بازي كرد
زير باران بايد چيز نوشت حرف زد نيلوفر كاشت
زندگي تر شدن پي در پي
زندگي آب تني كردن در حوضچه اكنون است
رخت ها را بكنيم
آب در يك قدمي است
روشني را بچشيم
شب يك دهكده را وزن كنيم خواب يك آهو را
گرمي لانه لك لك را ادراك كنيم
روي قانون چمن پا نگذاريم
در موستان گره ذايقه را باز كنيم
و دهان را بگشاييم اگر ماه درآمد
و نگوييم كه شب چيز بدي است
و نگوييم كه شب تاب ندارد خبر از بينش باغ
و بياريم سبد
ببريم اين همه سرخ اين همه سبز
صبح ها نان و پنيرك بخوريم
و بكاريم نهالي سر هر پيچ كلام
و بپاشيم ميان دو هجا تخم سكوت
و نخوانيم كتابي كه در آن باد نمي آيد
و كتابي كه در آن پوست شبنم تر نيست
و كتابي كه در آن ياخته ها بي بعدند
و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد
و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون
و بدانيم اگر كرم نبود زندگي چيزي كم داشت
و اگر مرگ نبود دست ما در پي چيزي مي گشت
و بدانيم اگر نور نبود منطق زنده پرواز دگرگون مي شد
و بدانيم كه پيش از مرجان خلايي بود در انديشه دريا ها
و نپرسيم كجاييم
و نپرسيم كه فواره اقبال كجاست
و نپرسيم چرا قلب حقيقت آبي است
پشت سرنيست فضايي زنده
پشت سر مرغ نمي خواند
پشت سر باد نمي آيد
پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است
پشت سر روي همه فرفره ها خاك نشسته است
پشت سر خستگي تاريخ است
پشت سر خاطره ي موج به ساحل صدف سرد سكون مي ريزد
لب دريا برويم
تور در آب بيندازيم
وبگيريم طراوت را از آب
ريگي از روي زمين برداريم
وزن بودن را احساس كنيم
بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم
ديده ام گاهي در تب ماه مي آيد پايين
مي رسد دست به سقف ملكوت
ديده ام سهره بهتر مي خواند
گاه زخمي كه به پا داشته ام
زير و بم هاي زمين را به من آموخته است
و نترسيم از مرگ
مرگ پايان كبوترنيست
مرگ در ذهن اقاقي جاري است
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد
مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند
مرگ مسوول قشنگي پر شاپرك است
گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد
و همه مي دانيم
ريه هاي لذت پر اكسيژن مرگ است
بگذاريم كه احساس هوايي بخورد
بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند
چيز بنويسد
به خيابان برود
ساده باشيم
ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت
كار مانيست شناسايي راز گل سرخ
كار ما شايد اين است
كه در افسون گل سرخ شناور باشيم
پشت دانايي اردو بزنيم
دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم
صبح ها وقتي خورشيد در مي آيد متولد بشويم
هيجان ها را پرواز دهيم
روي ادراك ‚ فضا ‚ رنگ صدا پنجره گل نم بزنيم
آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي هستي
ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم
بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم
نام را باز ستانيم از ابر
از چنار از پشه از تابستان
روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم
در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم
كار ما شايد اين است
كه ميان گل نيلوفر و قرن
پي آواز حقيقت بدويم
انتخابات در نظامهای دمکراسی دنیا از جایگاه ویژه ای برخوردار است این در حالیست که نظام جمهوری اسلامی برپایه شعار محوری استقلال آزادی و جمهوری اسلامی شکل گرفته و این شعار پایه و اساس حرکت مردم و مسئولین نظام گردیده است.انتخابات بطور متوسط هرسال یکبار در ایران برگزار و فارغ از نتیجه ی آن برگزاری منظم آن نعمتی است که باید آن را قدر دانست .انتخابات فرارو نیز با حضور چهره های شاخص اصولگرا و اصلاح طلب کلید خورده و کاندیداها با سفر به اقصی نقاط ایران در حال تبلیغات انتخاباتی هستند هرچند هنوز تبلیغات رسمی نشده است اما در وهله ی اول حضور حداکثری مردم در انتخابات را باید در دستور کار قرار داد .حضور پررنگ مردم در انتخابات می تواند نشاندهنده ی پویایی نشاط و امید مردم باشد و این مسئله را باید رسانه ها بویژه رسانه ملی در اولویت ویژه خود قرار دهند.و پس از آن باید با مطالعه پیرامون برنامه کاندیداها و نه شعارهای آنان به انتخاب کاندیدای اصلح پرداخت.
سلام امروز دو روز از سال جدید می گذرد و تاخیر من در نوشتن در این وب هم به مشغله هایی بر می گردد که دارم اما امیدوارم امسال فراغت بیشتری بیابم برای خواندن و نوشتن که بیش از هر چیز دیگری برایم شیرین و لذت بخش است روز مرگی ها آزارم می دهد و میخواهم بیش از پارسال فعال و بانشاط باشم حتما بیشتر خواهم نوشت و شما نیز بیش از پیش مرا از لطف خود برخوردار خواهید کرد و راهنمایم خواهید بود برای فردایم توشه ای نیندوخته ام باید برای این هم فکری کنم هر چند بهار امسال با خشکسالی پیش آمده دیگر طراوت و سبزی قبلی را ندارد اما بهار همیشه بهار است و لطف و صفای همیشه خود را دارد و نوروز برای ایرانیها تداعی مهربانی و تازگی است.
سال نو مبارک-بهاری باشید و پایدار
همه روزه، روزه بودن همه شب نمازكردن
همه ساله حج نمودن سفرحجازكردن
شب جمعه ها نخفتن طلب نياز كردن
زوجودبي نيــــــــازش طلب نياز كردن
به مساجد و معابد همه اعتكاف جستن
زمناهي وملاهي هـــمه احترازكردن
زمدينه تا به كعبه سروپابرهنه رفتن
دولب ازبراي لبيـــك به وظيفه بازكردن
به خداكه هيج يك را ثمرآنقدرنباشد
كه به روي ناامــــيدي دربسته بازكردن
امروز روز عرفه و فردا عید سعید قربان است روز عرفه حاجیان در صحرای عرفات بی ملاحظه مقامات دنیوی در کنار هم و با لباس احرام ودر زیر آفتاب داغ و سوزان دعای عرفه می خوانند آنجا همه به هم شبیه اند هیچکس خود را از دیگری برتر نمی بیند گویی مهربانی و چتر رحمت خدایی را بر تن و جانت حس می کنی ما هم می توانیم از اینجا همدل با آنان دعا کنیم برای همه ی آنانکه در تعارفات روز مره شان التماس دعا گفته اند.برای سلامتی پدر و مادرمان -برای قبولی طاعاتمان-برای بخشش گناهانمان-برای یافتن فرصت خدمت-برای پیدا کردن توفیق خدمت و دعا کنیم و قول دهیم
-دیگر گناه نکنیم
-به همدیگر احترام بگذاریم
-قلبی پر مهر و بی کینه بندگان خدا داشته باشیم
-صبور و ساده و مهربان باشیم
آمین یا رب العالمین
کلام مولا را که با خود مرور می کنم آخوند زاده را بیاد می آورم همو که همه ی همکلاسیهایم مهر بانیش را بیاد می آورند مگر می شود در خاطر امروز دختر یا پسری از همکلاسیهایم او نباشد همیشه یادش چون ستاره ای پرنور با من است خاطره ی آنروز که به شوخی مرا پای تخته برد و از من خواست تا دستم را جلو ببرم خط کش را برداشت من کمی ترسیده بودم هر چند تا حالا نامهربانی از او ندیده بودم سرشار بود از محبت از بچه ها خواست تا سرهایشان را روی نیمکت خم نمایند دختران و پسران شیطان و کنجکاو از زیر دستان خم شده شان زیر چشمی اوضاع را دنبال می کردند تا ببینند آخر قصه چه می شود من دانش آموز زرنگ کلاس بودم و برای بچه ها تعجب آور بود خط کش را بالا و بالاتر می برد من بیشتر می ترسیدم اما چهره ی آرام و دوست داشتنی معلم که با آرامشی همراه بود و لبخندی که در دل داشت به من نیز آرامش می بخشید او نیز دوباره از بچه ها خواست سرهایشان را روی نیمکت خم نمایند خط کش را محکم روی میز کوبید صدای اعتراض بچه ها کلاس را بهم ریخت همه می دانستند که او کتک نمی زند آنهم به دانش آموز منظم کلاس ، همه او را دوست داشتند من شايد بيشتر ، تابستان آن سال چه خاطره بدي بود ، من كه واژه مرگ را نشنيده بودم دانش آموز كلاس اول دبستان ، مگر مي شود او كلمه اي را به ما نياموخته باشد؟! از او بعيد بود ! آخوند زاده خرداد كه كلاس ما تمام بود و او براي تعطيلات تابستان ما را ترك ميكرد به خدا پيوست تا با رفتنش واژه زندگی را برای ما معنا کرده باشد و آنوقت كلاس اول را ترك گويد ، تا به من ياد دهد مرگ پايان انسانيت نيست.روحش شاد و يادش بخير...
